تبليغاتX
sang saboor
سلام دوستای گلم این روزا خیلی خسته شدم یه سری فکرها ادمو تنها نمی زاره یه خورده فشار مالی بهم اومده اداره درمورد دادن حقوقها خیلی اذیتمون میکنه اعصابمو ریخته بهم حقوق اقای همسری هم جوابگو نمیشه همش جواب سربالایی میدن وقتی هم میری بهشون میگی بهشون برمی خوره هیچ کس نیست جوابگو ما باشه همش چهارماهه مارو پاس میدن خوب اصلا ولش کن ما که قیدشو زدیم دیگه خودمون از رو رفتیم گفته بودم که سوم فروردین عروسیمونه ازدیروز شروع کردیم برای خرید ازاداره که میرم خونه باید اماده شم بریم بیرون اینکه خیلی احساس خستگی میکنم الان اداره هستم هردقیقه یه ارباب جوع میاد نمی زاره بنویسم برای یکی ازدوستای وبلاگیم که این روزا خیلی احساس ناراحتی ودلتنگی میکنه خیلی نگرانم خداکنه هرچه زودتر مشکلش حل بشه خیلی ممنونم ازدوستای گلم که بادادن نظراتشون منو همراهی می کنن وباعث دلگرمی من میشن خیلی دوستون دارم کاش میشد بری از نزدیک با خدا حرف بزنی واقعا یاد خدا به آدم دلگرمی وارامش  میده خدای خوبم به من وهمه جوونا کمک کن تا درمقابل سختی ها ومشکلات ضعیف نباشیم بااینکه همیشه به همسری دلداری میدم اما خودم ازدورن داغونم ولی به اون چیزی نمی گم خدایا کمکون کن........................ 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:39  توسط matin | 
سلام دوستای گلم خیلی دلم گرفته دوست دارم داد بزنم گریه کنم احساس میکنم از همه چیز خسته شدم فکر میکنم همه ی غمای دنیا روسر منه دیروز موقعه ای که از اداره رفته خونه دیدم خواهر کوچولوم ناراحته داره گریه میکنه رفتم پیشش هرچی بهش گفتم چیزی نگفت فقط گفت غصه تو دلم گرفته آخه یه بچه ۱۰ساله چی میدونه غصه چیه خیلی دلم گرفت حتی الان که دارم می نویسم تو دلم آشوبه خدایا کمک کن هیچ کس تو دلش غصه نداشته باشه این روزا تو ماه محرم یه حالو هوای دیگه داره اصلا همه چیزش فرق میکنه روزاش شباش آدم یه جای دیگست قربونت برم امام حسین به همه ی جوونا کمک کن الان دارم روزه امام حسینو گوش میکنم اول صبحها داخل اداره مراسم خوندن زیارت عاشورا برگزار میکنن شبها هم با همسری میریم هیئت خدا همسری رو همیشه برای من زنده وسالم نگه داره خیلی خوبه قربونش برم با اینکه کارش زیاده اما به خاطر من میاد میرم هیئت البته خودش هم خیلی دوست داره حتی تو زنجیرزدن وسینه زدن شرکت میکنه شب که میاییم خونه یه خورده کوفتگی میکنه  به عسل جون هم تبریک میگم که به یه زندگی شیرین واردشده بهارجونم چرا نمی نویسی دلم برات تنگ شده همرا همیشگی منو ببخشید اگه دیر دیر میام    
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:0  توسط matin | 
سلام ...

خیلی ممنونم ازبهارگلم که اولین کسی بودکه نظردادوباگفته های شیرینش دل ادمو اروم می کنه بهارجون ماقراره توماه فروردین عروسی بگیریم  داشتم می گفتم ازاون روزا از روزهای سخت. مریضی مامان اززمانی شروع شد که مامان برای خواهرکوچیکم باردارشد اول ازسردرد سرگیجه شروع شد مافکر میکردیم به خاطر دوران حاملگی اما روزبه روزبیشتر می شد تااینکه خیلی بدشد رفت مطب بعد از یه سری آزمایشات وعکس معلوم شد دچار تومارمغزی شده خیلی ناراحت شدیم خیلی دعاکردیم توهمون وضع بد خواهرکوچولوماهم به دنیا اومد که اونم روزاول دچار مشکل کلیوی شد اما اون زودخوب شد دیگه مامان نتونست آبجی رو ببینه. مامان عمل کردند عملش خوب بود خیلی امیدوارشدیم کم کم روبه خوب شدن بود که دکترگفت باید برای یه دوره شیمی درمانی شیراز بره مامان به مدت ۲ماه شیرازبود اما روزبه روز ضعیف تر بدتر میشد اول منو نبردند اما بعدازاسرار گریه کردن منو بردن پیش مامان مابعدازظهرها ساعت ۳مامان می بردیم برای شیمی درمانی وبعدمی بردیمش پارک تا یه خورده روحیه اش عوض بشه من جاهای دیدنی شیراز رفتم اما این چیزا رو اصلا یادم نیست چون چیزای بدش بیشتربود ۲ماه شیمی درمانی مامان تموم شد اما اون خیلی بدشده بود حتی دیگه نمی تونست بلند بشه غذا بخوره بردیمش دکتر دکترگفت تعدادجلسه های شیمی درمانی خیلی زیادبوده یعنی به جای ۳جلسه ۳۰جلسه شیمی درمانی شده بود باعث شده بود یکی از رگ های مغزش بسوزه هیچ موقع اون دکترو نمی بخشم فعلاتابعد 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:4  توسط matin | 

 

توزندگی روزمره مشکلات ریزودرشتی داشتم که نمی دونم ازکجاشروع کنم ولی ازدوست های خوبم می خوام کمکم کنن یکی الهام خانم که خیلی قشنگ می نویسه بهارجون بانوشته های زیبا وتجربه زندگی قشنگ دونفره ومشکلات اولش بهار خانم این چیزاپیش میاد البته من خودم دوران عقدمیگذرونم وهمچنان مشکلاتی مثل شمارودارم ودارم ازتجربیات شما استفاده می کنم .من متولد۶۷هستم  واز سن ۱۲سالگی مادرم ازدست دادم ازهمون موقع مشکلات من شروع شد درد  مادر نداشتن  بزرگترین درددنیاست خیلی سخته همیشه دعا می کنم هیچ طفلی بی مادرنشه من مادرم ودرحالی که خواهرم  یک سال داشت به خاطربیماری ازدست دادم یعنی خواهرم نفهمیدمادر یعنی چی! من خودم تازه داشتم حسش می کردم که این اتفاق بدافتاد خیلی دلم براش تنگ شده خدای خوبم کمکم کن صبرتحمل بهم بده بااینکه سالهاست ازاین اتفاف میگذره اماهنوزبرای من تازگی داره ای کاش بودو دست محبتش روسرمن می کشید الان خیلی بهش نیازدارم خیلی جای خالیشوحس می کنم حتی وقتی بهش فکرمیکنم که بین مانیست غم همه ی وجودمومیگیره اخه چرا!میدونم نمیتونم توکارخدادخالت کنم ولی باخودم بادلتنگی هام چیکارکنم حتی موقعه ای که روزمادرمیشه دلم میگیره همه بهم میگن صبرداشته خودت هم مادرمیشی اما چه سودی به حال من داره تقدیرهمین بوده

  البته یه آقای خوب دارم که خیلی دوستش دارم هرچنداون دلش ازمن نازکتره ولی خداراشکر می کنم که یه همچین کسی رابه من داده   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:30  توسط matin | 
ازآدمای اطرافم خسته شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:1  توسط matin |