![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستای گلم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:39 توسط matin |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:0 توسط matin |
|
|
سلام ...
خیلی ممنونم ازبهارگلم که اولین کسی بودکه نظردادوباگفته های شیرینش دل ادمو اروم می کنه بهارجون ماقراره توماه فروردین عروسی بگیریم داشتم می گفتم ازاون روزا از روزهای سخت. مریضی مامان اززمانی شروع شد که مامان برای خواهرکوچیکم باردارشد اول ازسردرد سرگیجه شروع شد مافکر میکردیم به خاطر دوران حاملگی اما روزبه روزبیشتر می شد تااینکه خیلی بدشد رفت مطب بعد از یه سری آزمایشات وعکس معلوم شد دچار تومارمغزی شده خیلی ناراحت شدیم خیلی دعاکردیم توهمون وضع بد خواهرکوچولوماهم به دنیا اومد که اونم روزاول دچار مشکل کلیوی شد اما اون زودخوب شد دیگه مامان نتونست آبجی رو ببینه. مامان عمل کردند عملش خوب بود خیلی امیدوارشدیم کم کم روبه خوب شدن بود که دکترگفت باید برای یه دوره شیمی درمانی شیراز بره مامان به مدت ۲ماه شیرازبود اما روزبه روز ضعیف تر بدتر میشد اول منو نبردند اما بعدازاسرار گریه کردن منو بردن پیش مامان مابعدازظهرها ساعت ۳مامان می بردیم برای شیمی درمانی وبعدمی بردیمش پارک تا یه خورده روحیه اش عوض بشه من جاهای دیدنی شیراز رفتم اما این چیزا رو اصلا یادم نیست چون چیزای بدش بیشتربود ۲ماه شیمی درمانی مامان تموم شد اما اون خیلی بدشده بود حتی دیگه نمی تونست بلند بشه غذا بخوره بردیمش دکتر دکترگفت تعدادجلسه های شیمی درمانی خیلی زیادبوده یعنی به جای ۳جلسه ۳۰جلسه شیمی درمانی شده بود باعث شده بود یکی از رگ های مغزش بسوزه هیچ موقع اون دکترو نمی بخشم فعلاتابعد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:4 توسط matin |
|
|
توزندگی روزمره مشکلات ریزودرشتی داشتم که نمی دونم ازکجاشروع کنم ولی ازدوست های خوبم می خوام کمکم کنن یکی الهام خانم که خیلی قشنگ می نویسه بهارجون بانوشته های زیبا وتجربه زندگی قشنگ دونفره ومشکلات اولش بهار خانم این چیزاپیش میاد البته من خودم دوران عقدمیگذرونم وهمچنان مشکلاتی مثل شمارودارم ودارم ازتجربیات شما استفاده می کنم .من متولد۶۷هستم واز سن ۱۲سالگی مادرم ازدست دادم ازهمون موقع مشکلات من شروع شد درد مادر نداشتن بزرگترین درددنیاست خیلی سخته همیشه دعا می کنم هیچ طفلی بی مادرنشه من مادرم ودرحالی که خواهرم یک سال داشت به خاطربیماری ازدست دادم یعنی خواهرم نفهمیدمادر یعنی چی! من خودم تازه داشتم حسش می کردم که این اتفاق بدافتاد خیلی دلم براش تنگ شده خدای خوبم کمکم کن صبرتحمل بهم بده بااینکه سالهاست ازاین اتفاف میگذره اماهنوزبرای من تازگی داره ای کاش بودو دست محبتش روسرمن می کشید الان خیلی بهش نیازدارم خیلی جای خالیشوحس می کنم حتی وقتی بهش فکرمیکنم که بین مانیست غم همه ی وجودمومیگیره اخه چرا!میدونم نمیتونم توکارخدادخالت کنم ولی باخودم بادلتنگی هام چیکارکنم حتی موقعه ای که روزمادرمیشه دلم میگیره همه بهم میگن صبرداشته خودت هم مادرمیشی اما چه سودی به حال من داره تقدیرهمین بوده البته یه آقای خوب دارم که خیلی دوستش دارم هرچنداون دلش ازمن نازکتره ولی خداراشکر می کنم که یه همچین کسی رابه من داده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:30 توسط matin |
|
|
ازآدمای اطرافم خسته شدم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:1 توسط matin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|